آن روز که در سایه‌سار بلند شکیبایی‌ات ، درد تکیه زد و غم صبورترین شانه و مطمئن‌ترین

قلب را در ازدحام خون و عطش و تازیانه یافت، ما به توانایی «زن» ایمان آوردیم و اندیشه

بی‌بنیاد «ضعیف‌انگاری» زن را برهمه کج‌ اندیشان آوار دیدیم . آن روز که از ساحل گودال

گذشتی و موج متلاطم خون تا ابدیت دامن می‌گسترد، هیچ‌کس تو را شکسته ندید.

آنان که حماقت خویش را راست ایستاده بودند و فرو شکستنت را انتظار می‌کشیدند، زنی را

دیدند که راست‌قامت می‌دوید؛ اگر هم خم می‌شود، برای بوسه وداع بر حلقومی بریده و نشاندن

پیکری است، ۳۶۰ زخم‌ خورده در مقابل چشم‌های خدا که : « خدایا قربانی آل محمد(ص) را

بپذیر!» در آفتابی‌ترین مشرق هستی گودال قتلگاه هیچ‌کس افول صبوری زینب(س) را ندید.

هیچ‌کس در آن لحظه که همه هستی می‌شکست و همه ذرات می‌گریستند و پشت آسمان خمیده‌تر

می‌شد، ضعف در سیمای حضرت زینب(س) ندید. .

حدیث دردهای زینب(س) را هیچ قلمی برنمی‌تابد. هیچ‌کس نیست که بی‌قراری اشک‌‌ها را در

مرور غم‌های زینب(س) پشت پلک‌هایش تجربه نکند. هیچ عاطفه‌ای نیست که شنیدن آنچه بر

زینب(س) رفت، طوفانی‌اش نکند.چهار ساله بود که در افق نگاهش، آخرین روزهای زندگی

پیامبر غروب کرد. هنوز سایه سنگین غربت پیامبر از دیواره قلبش دامن برنچیده بود که در

شبانگاه درد در غریبانه‌ترین تشییع، گلبرگ پاییز زده پیکر مادر را در گمنامی کاشت و در

اندوهی بی‌صدا به خانه بازگشت. تنهایی پدر، دردهای پنهان و ناگفتنى، خار خلیده در چشم

و استخوان نشسته در گلو، زینب(س) را می‌گداخت. در خانه بی‌ زهرا(س)، همه خاطرات

مادر را مرور می‌کرد. می‌دید که سر بر دیوار، غریبانه می‌گرید و سر در چاه، آه می‌کشد

و با تصویر خویش که در پرتو ماهتاب بر آب افتاده، دردهای سینه‌سوز را بازمی‌گوید. هنوز

سی‌سالگی را سپری نکرده بود که در آستانه در برایش هدیه‌‌ای سرخ از مسجد آوردند. پدر

قربانی عدالت خویش شده بود و خلاصه سیاهی در ناجوانمردانه‌ترین ضربت، آفتاب را در

غدیری از خون نشانده بود. دو روز که از ثانیه‌هایش به درازای قرن‌ها گذشت، چکه‌چکه

على (ع) بر دامان زینب (س) چکید و زخمی که چشم بر چشم زینب(س) داشت، با دختر

حدیث رفتن می‌گفت . دو روز تیماردار پدر بود . با نظاره مرغکانی که شیون می‌کردند ،

هرگاه سرِ راندنشان داشتند، زمزمه پدر برمی‌خاست که: «مرانید، ‌نوحه‌گرند.»

خوان چهارم، ‌زهرآبه‌هایی است که تشت را آذین می‌بندد. پاره‌های جگر برادر و خیانت

نامحرم‌ترین محرم بر سیمای رنگ‌پریده حسن(ع) لبخند می‌زند و زینب(س) می‌بیند که لخته

لخته برادر در تشت فرو می‌چکد. و بعد هیچ چیز نمیتوانست زینب (س) را از پای درآورد

جز کــــــربـــلا .