خیز و جامه نیلی کن، روزگار ماتم شد
دور عاشقان آمد نوبت محرم شد
در محرم سینهها غرق ملالی دیگر است
جاری از چل چشمه دلها زلالی دیگر است
با حلولش برنخیــزد جز فغان از عاشقان
طاق ابروی محرم را هلالی دیگر است
.jpg)
محرم مي آيد؛ مثل پرنده اي غريب، از التهاب خاکستري آسمان. ماه سرخ بلوغ؛ ماهي که
در آن، عشق آفريده شد و مردانگي و شرف در عطش معنا گرفت.ماهي که هيچ واژه اي گنجايش
اندوه بي کرانه ي آن را ندارد؛ ماهي که هر ساله، خون خدا را بر آسمان دنيا مي پاشد تا ابرهاي
روزمره، سرخي آفتاب را نپوشاند.محرم، ماه فرياد، ماه بيداري و پايداري است؛ ماهي که تمام
تاريخ، وام دار يک نيم روز آن است.ماهي که خاک و خون، آتش و عطش و مشک و تير،
رازهاي سر به مهر آنند.ماهي که هفتاد و دو آيه ي سرخ، بر صحيفه ي دل ها نازل شد وهفتاد
و دو کهکشان، در مدار هستي قرار گرفت.ماهي که دست مي افتاد و پر و بال مي روييد.
ماهي که هر ساله انتظار من و تو را مي کشد.محرّم، فصل مَحرم شدن با خوبي هاست؛ فصل
فشردن دست هايي که در کنار فرات، روييد؛ فصل عاشقي کردن.سال هاست که محرم سياه پوش
است و سينه ها از سوگ، در جوش و خروش.سال هاست که کربلا، روزهاي سردمان را گرما
مي دهد و بر شب هاي سياه مان نور مي پاشد.کيست که آزاده باشد و محرم را به سوگ ننشيند؟
کيست که سوار بر راهوار اشک، به مهماني عاشوراييان برود و شيفته برنگردد؟
کيست که در سفينه ي نجات وارد شود و در موج هاي هوس غرق گردد؟
کيست که حسين را چراغ راهش کند و در بيراهه هاي پر پيچ و خم، گم شود؟
کيست که گوش جان بسپارد و نام تو را در هياهوي فرات نشنود؟
نمي دانم اين چه رازي است که محرم، ماه آغازين سال است، شايد سرّ آن در اين باشد
که عزت، در گرو قيام و جهاد است و حيات، در سايه ي خون.