هر چه آمد به سرت من سر نی بودم و دیدم
آن چه را زخم زبان با جگرت کرد شنیدم
تو کتک خوردی و من بر سر نی آه کشیدم
این بلایی است که روز ازل از دوست خریدم

عصر روز سه شنبه در خرابه در كنار حضرت زينب(س) نشسته بود. جمعي از كودكان شامي
را ديد كه در رفت و آمد هستند. پرسيد: عمه جان! اينان كجا مي روند؟ حضرت زينب(س)
فرمود: عزيزم اين ها به خانه هايشان مي روند. پرسيد: عمه! مگر ما خانه نداريم؟ فرمودند: چرا
عزيزم، خانه ما در مدينه است. تا نام مدينه را شنيد، خاطرات زيباي همراهي با پدر در ذهن او
آمد. بلافاصله پرسيد: عمه! پدرم كجاست؟ فرمود: به سفر رفته. طفل ديگر سخن نگفت، به گوشه
خرابه رفته زانوي غم بغل گرفت و با غم و اندوه به خواب رفت. پاسي از شب گذشت.
ظاهراً درعالم رؤيا پدر را ديد. سراسيمه از خواب بيدار شد، مجدداً سراغ پدر را از عمه گرفت
و بهانه جويي نمود، به گونه اي كه با صداي ناله و گريه او تمام اهل خرابه به شيون وناله
پرداختند. خبر را به يزيد رساندند، دستور داد سر بريده پدرش را برايش ببرند. رأس مطهر سيد
الشهدا را در ميان طَبَق جاي داده، وارد خرابه كردند و مقابل اين دختر قرار دادند.
سرپوش طبق را كنار زد، سر مطهر سيد الشهدا را ديد، سر را برداشت و درآغوش كشيد.
بر پيشاني و لبهاي پدر بوسه زد و آه و ناله اش بلند تر شد، گفت: پدر جان چه كسي صورت شما
را به خونت رنگين كرد؟ پدرجان چه كسي رگهاي گردنت را بريده؟ پدرجان «مَن ذَالَّذي أَيتَمَني
علي صِغَرِ سِنِّيِ» چه كسي مرا در كودكي يتيم كرد؟ پدرجان يتيم به چه كسي پناه ببرد تا بزرگ
بشود؟ پدرجان كاش خاك را بالش زير سرم قرار مي دادم، ولي محاسنت را خضاب شده
به خونت نمي ديدم.دختر خردسال حسين(ع) آن قدر شيرين زباني كرد و با سر پدر ناله نمود
تا خاموش شد. همه خيال كردند به خواب رفته. وقتي به سراغ او آمدند، از دنيا رفته بود.
شبانه غساله آوردند، او را غسل دادند و در همان خرابه مدفون نمودند.